• بردیا صنعتی/عضو رسمی شورای قانونگذاری وکلای مهاجرت کانادا / شماره عضویت R530661
success 509

وضعیت: دریافت ویزا / لندینگ May 2017

کد پرونده: 509

 

دست نوشته متقاضی پس از دریافت نامینیشن استانی

 نوشته: N/A

 تاریخ: ۷ مارچ  ۲۰۱۸

 ابتدا مشخصات و تایم لاین:

️ سن زمان سابمیت ٢٧

 کارشناس ارشد زبان و ادبیات انگلیسى

آیلتس ٨.٥

️ مجرد

 نوع مشاوره: تهیه سوابق کاری/ بررسی و تائید نهایی کلیه اطلاعات و مدارک اکسپرس انتری

 سابمیت تا ویزا: حدود سه ماه

 کل پروسه مهاجرت: یک سال

 

 اقدام به مهاجرت براى من صرف بى انتخاب و چاره ماندن در زندگى نبود، تصمیمى بود که آماده ى پرداخت هزینه ى روحى و مالى اش بودم، هر چند روح ام هم خبر نداشت این هزینه تا به چه اندازه خواهد بود. تمام قدم ها تا رسیدن به هدف در ذهنم برنامه ریزى شده بود هر چند هزار اتفاق پیش بینى نشده جلوى راهم سبز شد.

 دلیل زمان بر شدن پروسه ى مهاجرت ام آماده نبودن مدرک مقطع ارشدم بود. اسفندماه سال ٩٤ از پایان نامه ام دفاع کردم و مهرماه سال ٩٥ مدرک ام از سمت دانشگاه آماده شد.

 بهار ٩٥ آزمون آیلتس ثبت نام کردم و به خاطر پیشینه ى کارى ام در حوزه ى آموزش زبان و رشته ى تحصیلى ام نمره هاى ام تاثیر خیلى خوبى روى امتیازم داشت. S:9 - L:9 - R:8 - w:8

 متاسفانه در طول جمع کردن مدارک به شخصى به عنوان مشاور مهاجرت اعتماد کردم، انسان خوبى بود اما براى این پروسه اى که دقت به تک تک مسائل حیاتى ست، تجربه و سواد کافى را نداشت. سر بزنگاه پرونده ام را از او گرفتم و از بردیا و امیر (گروه eCanada) خواهش کردم مسئولیت پرونده ام را بپذیرند. اعتماد بى فکر به شخص نابلد مى توانست باعث رد شدن پرونده ام بشود که (خدا رو شکر) نشد!

 ١٩ اوکتبر ٢٠١٦ دعوت نامه گرفتم و به خاطر همان اعتماد اشتباه مجبور شدم دوباره نامه هاى سابقه کارم را بنویسم و از مدیران پیشین ام درخواست امضا کنم، که همین پروسه یک ماه طول کشید.

 اول دسامبر ٢٠١٦ سابمیت کردم. از همان زمان ساعات کارى ام را بیشتر کردم تا پول بیشترى پس انداز کنم.

 و از همان روز با ته رنگى از  ترس از روزها و هفته ها که بى امان سریع تر مى گذشت، بیشتر با خانواده ام وقت گذراندم. همین روزها بود که دیگر در چشمان اطرافیان ام همه چیز رنگ خداحافظى داشت.

️ ٨ مارچ ٢٠١٧، (روز جهانى زن) پنج شنبه، ساعت ٦:١٨ دقیقه ى صبح، در ایستگاه مترو ایمیل PPR آمد. من از خوشحالى بیشتر شبیه به دیوانه اى بودم در ازدحام خواب آلوده ى صبح مترو! به خانواده ام زنگ زدم و خبر ویزا را با جیغ و خوشحالى بهشان گفتم.

دیگر همه چیز واقعى شد؛ بلیط هواپیما خریدم و از تمام ٢٧ سال زندگى دو چمدان بستم و راهى شدم. ١٥ مى ٢٠١٧ با پرواز لوفتانزا به فرانکفورت و بعد به ونکوور آمدم.

 و از نو متولد شدم؛ اما این بار نوزادى بودم که خاطرات اش از سن اش سنگین تر و عمرى درازتر دارد.

️ امروز که به گذشته فکر مى کنم هیچ از سختى ها به یادم نمى آید، به آینده فکر مى کنم و این جمله ى وینستون چرچیل را در ذهن ام دوره مى کنم:

"موفقیت انتهاى مسیر نیست، شکست آنقدرها وخیم نیست، مهم این است که شجاعت ادامه دادن داشته باشى."

3.0/5 (5 رای)
success 2022success 656 3success  711success 676
ارسال نظر
verification